محمد تقي جعفري
13
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
موضوع اعتقاد و گرايش بوده باشد ، اگر چه مانند علوم تحققى و تعينى ضرورى زندگى ما است . عنصر دوم - فلسفه يك عنصر ديگر دارد كه ما آن را جهان يا بى اصطلاح مىكنيم چنان كه يك شاعر زبر دست و حساس پديده هايى از انسان و جهان را در مىيابد و آن را مىچشد و در تابلوى شعرش تصوير مىكند ، فيلسوف هم انسان و جهان را پس از به دست آوردن عنصر يكم فلسفه ( جهان بينى ) در مىيابد و آن را مىچشد . ممكن است به نظر بعضى از متفكرين چنين برسد كه : اين عنصر قابل پرستش و گرايش است ، زيرا فلسفه در اين مرحله از پله هاى علم جهان بينى بالا رفته و جهان را در خود در يافته است ، ولى اين مطلب هم قابل تأمل است ، زيرا : يك - آن كدامين متفكر است كه بتواند از عنصر اول فلسفه كه جهان بينى علمى است ، با چنان قطع و يقينى عبور كند كه هيچ گونه علامت سؤال ( ؟ ) در مقابل ديده گانش نبيند ؟ مگر تمام فلاسفه ى جهان حد اقل به وجود يك مجهول علمى در شناسايى خويش اعتراف نمىكنند ؟ بنا بر اين كسى كه در يك مجموعهء سيستماتيك ، اگر چه سيستم آن مجموعه از نوع باز باشد نه بسته ، به وجود يك مجهول اقرار نمايد تمام آن مجموعه براى او مجهول خواهد بود اين يك اصل است كه مىتوان آن را علمى - رياضى - طبيعى ناميد ، در صورتى كه جهان هستى براى متفكرين جهان بين مجهولات بىشمارى نشان مىدهد . اگر هم فرض كنيم كه هيچ مجهولى در جهان بينى نداشته باشيم ، آيا از اين سد غير قابل نفوذ بازيگرى من مىتوانيم عبور كنيم به عبارت ديگر چنان كه گفتيم : اين ماييم كه جهان را براى خود مطرح مىكنيم و جهان بينى مخصوصى را از من و جهان استخراج مىكنيم . دو - آن چه كه تا كنون تاريخ فلسفه و فلاسفه به ما نشان دادهاند اين است كه : تا مقدارى از دريافتهاى ذوقى و شخصى كه قابل اثبات به ديگران نيست ، فيلسوف را قانع نسازد ، سيستم فلسفى او كامل نمىگردد . مانند اين كه تالس ملطى درمىيابد كه اصل همهء موجودات آب است و